یک قندهاری در پایان دروازه زنگ شانده بود و در بالای دروازه نوشته بود هر کس همرای پای زنگ بزند بر پدرش نالت
٢ مرد بعد از موردن در ان دونیا سر میخورند. مردی اول میپورسد تو چرا موردی دومی میگه من خانم خود را بسیار دوست داشتم و فکر میکردم که او غیر از من با کدام مردی دیگر هم دوستی بر قرار دارد. و به همین ترتیب یک روز تصمیم گرفتم تا او را تعقیب کنم . برای خانم خود گفتم که من به سره کار میروم اما بعد از چند ساعت از رای دیوار داخل خانه شده و شروح به پالیدن خانه نمودم که خانمم در کجا ان مرد را پت کرده. یخچال زیرچپرکت کندو و انواری را پالیدم چیزی پیدا نکردم و از خوشی قلبم استاد شود و من موردم. مرد دوم میگه خاک بر سره تو بی عقل اگر یخدان ره حم میدیدی فعلان هردوی ما زنده میبودیم
روزی کرزی با امیتابچن سرخوردند کرزی به امیتابچن گفت در وطن تان چی گپ است امیتابچن گفت کبی خوشی کبی غم. و امیتابچن از کرزی پرسید در وطن شما چی گپ است. کرزی گفت کبی راکت کبی بمب
شوهر بعد از عروسي به خانم گفت من بايد بعضي چيز ها را از گوشت بکشم، مثلا: من عادتدار05 آخر هر هفته با دوستانم باشم، چي تو راضي باشي چي نه باشي من اين کار را ميکنم، و همچنان شبانه ناوقت به خانه بيايم جي خوشت ميايد چي نميايد. خانم گفت بسيار خوب پس ما هرشب ساعت ۷ خانه داري(عشق) ميکنيم چي تو در خانه باشي چي نباشي
یک روز تمیم جان بعد از نماز دعا کرد خدایا مرا در جنت ببر بورهاندی1606 ربانی چون از راه تیر میشود دعای او را شنید اوگفت خدایا مرا هم در دعای ان شریک بساز تمیم جان نگاهی کرد او گفت خدایا اگر او را هم در جنت میبری پس مرا در دوزخ ببر
روزی مردم کابل جمعه شدند و به پیش اقای کرزی رفتن تا جلو از دوزدها که شبانه به خانه شان میدرایند بگیرد. کرزی چون قیمتی بسیار زیاد بود و کرای خانه زورش نمیرسید بعد از وقت به معاینه خانه خود کار میکرد مردم مجبور شد تا انجا نزدش بروند. مردم از اش سوال کردن که چطور کنیم. اقای کرزی گفت من در این درد تخصص ندارم اما شما میتوانید پیش برادرم که سگ فروشی دارد مراجعه نماید
گویند جمشید قصد خود کشی نموده و به روی سرک خوابید تا کدام موتر از سرش تیر شود و جمشید بمیرد. موتروانی از اش پورسید چی میکنی؟ جمشید به جوابش خود کشی. موتروان از اش پورسید چرا در خانه خودرا همرای یک ریسپان اویزان نمی کنی؟ جمشید جان در جواب گفت یک بار اموتو کردم کم بود بمیرم
قلم قاضی وقت نوشته کردن فيصله از دستش پايان افتاد. مجرم به صدای نرم گفت: قاضی صاحب تراکتور تان افتادقا90ی با پوزخند گفت: تراکتور نيست قلم است مجرم گفت: بر مه تراکتور است چرا که هرچيز که نوشته کنی خانه مره خراب ميکنه
شخصیکه از سگ هراس شدید داشت نزد ملا رفته تا جهت رهایی از شر سگها تعویض بگیرد. ملا بعد از تحریر تعوض و اویختن ان در گردن او علاوه کرد که جهت محافظت با خود چوب دست یا عصا نیز داشته باشد .شخص با عصبانیت سوال کرد که با داشتن تعویض چرا به سوته چوب ضرورت داشته باشد؟ ملا جواب داد که تعویض بزبان عربی تحریر بافته و برخی از سگها به زبان عربی بلدیت ندارند.
ميگن در عروسي شير ها يک موش هم آمده بود و درآهنگ که ميگه( اين دخترک هاي غربي مانند پري) مست رقص بود، يکي از شير ها با بسيار عصبانيت آمده و به موش گفت، او موش تو ده عروسي شير ها چي ميکني؟ موش گفت برو بيادر پشت گپ نگرد مه هم پيش از عروسي خود شير بودم.
شوهر بلقیس جان یک کاسه شیر را گرفته و بر سری بچه های خود میمالید بلقیس جان گفت او مرد چی میکنی؟ شوهرش جواب داد او زن خداوند مهربان است که روزی من هم شیریخ پزی جور کنم. اما پیش از این میخواهم شیریخ پوختن را یاد بگیرم
یک زنی بیچاره که بیمار بود خواهر خوانده اش از اش پرسید چرا شوهرت اینقدر به تشویش است؟ زن گفت میترسد که اگر من بمیرم چی خواحد کرد. ناگهان صدای طوس قره که مرد خانه بود بلند شود من از این میترسم که اگر تو نموری باز چی کنم.
سه نفر لافوک ها لاف سياه بودن زنهای شان را ميزدند اولی کفت زن مه ايقه سياه اس که به مجرد دست زدن به وی هرکی باشه سياه ميشه دومی گفت ای چيست بيادر زن مه ايقه سياه اس که وقتی جايش خون ميشه تمام خانه سياه ميشه سومی گفت بيادر اين همه هيچ اس زن مه ايقه سياه اس که وقتی گوز ميزنه روز به شب تبديل ميشه.
روزی جمشید جان به پسر خود میگوفت اگر ادم کارهای خراب کند به دوزخ میرود و اگر کارهای خوب به جنت. پسرش گفت پس چیکار کنم که به خیرخانه بروم؟
روزی جمشید به خانه همسایه برای انکه مصیبتی رخداده بود میرفت ناگهان نامزادش اورا گیر کرد و پرسید کجا میروی جمشید همه قصه را برایش کرد بلقیس جان گفت او خدا زده سال نو نزدیک است نوروزی باید خانه ما بیاری ماهی درکابل هیچ پیدا نمیشه تو کجا در این خانه همسایه در او خانه همسایه میری؟ جمشید جان گفت خی این قسم گپ که است خانه خودما میرم که ماتم است.
علی جان شما بسیار وقت را در پاکستان سپری نموده ایددزدي در باغيك روز كدام پاكستاني با يك افغاني در يك باغ به دزدي ميوه رفتند ناگهان باغبان آنها را ديد پاكستاني با رفيق اش پاه به فرار زدند باغبان صدا زد كه او خرها كچا ميگريزيد پاكستاني طرف رفيقش گشت و گفت: مرا شناخت شما بگريزيد
مردی که با خانم خود در هوتل شام پاریس اقامت داشت پیش نوکریوال رفت و گوفت خانم من میخواهد خود رااز اورسی پایان بندازد و خودکوشی کند. ایا شما میتوانید ان را کمک کنید ؟ نوکریوال گفت او برادر شما شوهرش استیند من نامهرم استم . چرا خود شما کمک اش نمیکنید؟ مرد جواب داد برادر مشکل اینجه است که من کلی ندارم پنجره اورسی را باز کنم که ان خودرا پایان بندازد.
میگن یک روز جمشید جان درخت شاتوت را پیدا کرده و بر سر ان بالا شد. چند لعظه بعد صاحب درخت پیدا شد و جمشید جان را دید. صاحب درخت چون ازدوزدی جمشید جان خسته شده بود برای جمشید دروغ گفت که خانم ات تمام اطفال ات را همرای خود در داده است. جمشید جان چون فکر کرد که بدون خانم و اطفال زنده گی بدرد نمیخورد خود را از درخت انداخت هنوز در زمین ناخورده یادش امد که من طفل ندارم کم مانده بود که در زمین بخورد یادش امد که من خو زن هم ندارم.
یک روز دیوانه جان سفر کابل کرد. در کابل چون در خانه والدین خود زنده گی میکرد. یخچال را باز نمود و سری یک بوتل را واز نموده و نوش جان نمود . چند دقیقه بعد به پدر جان خود گفت افغانستا1606 خوب ماست مزه دار دارد. پدرش جواب داد بچیم چون ما برق ٢٤ ساعت نداریم او شیر بود که خراب شده بود و نه ماست. از ان روز دیوانه جان ماست خور شد. هه هه هه
قاسم جان نزد جمشید جان برای سر کل کردن میرود. و از جمشید جان میپرسد من چند می ارزم؟ جمشید جان میگوید ٩٠٠٠ دالر . قاسم میگوید او دیوانه من خو ٩٠٠٠ دالر در کابل بانک دارم. جمشید جواب میدهد من همرای پولهایت حساب کردم.